آراز بارسقیان



  • تعداد دنبال کننده (0)
  • تعداد کتاب (20)
  • اضافه شده به قفسه (0)
  • خوانده شده (0)






تراموایی به‎نام هوس

تنسی ویلیامز( ۱۹۸۳- ۱۹۱۱)، نویسنده امریکایی برنده پولیتزر است. انجمن منتقدان امریکا، «تراموایی به نام هوس» را از جمله بهترین نمایشنامه‌های قرن اعلام کرده است. «تراموایی به‌نام هوس» شاید قبل از هر چیز درباره‌ خودِ پنهان‌شده‌ آدم‌ها باشد؛ خودی که گاهی از پشت معصومیت و حق‌به‌جانب‌بودن‌مان بیرون می‌زند و جلو روی‌مان می‌ایستد. این همان اتفاقی‌ است که برای «بلانش دوبوآ»ی این ترامو می‌افتد؛ بلانشی که سعی می‌کند با ادا‌ و اطوار حساب‌شده، همه‌ خودش را مخفی کند. ولی نه آن نزاکت جعلی و نه آن لبا‌س‌های شب رنگارنگ ـ اما ارزان‌قیمت ـ و نه حتی بیگانگی با واژه‌ هتک حرمت، نمی‌تواند بلانش را تا ابد مخفی نگه دارد. وحشت از پیری و محو‌شدن زیبایی‌، نیاز عاجزانه به تعریف‌ و‌ تمجیدجنسیِ مردها و اصرار به نجیب‌زاده‌بودن، مثل توده‌ای یخ بلانش را در بر گرفته است: سرد، شکننده و بی‌ثبات. اما تلاش او برای جلب‌ توجه مردها از سرِ تنهایی‌ است یا حس هوسناک و برانگیختنِ بیمار‌گونه‌اش؟ چیزی را ‌که تنسی ویلیامز به آن پرداخته، خیلی‌ها در وجودشان پرورش می‌دهند؛ آن‌قدر که حسابی رشد کند و از جلدشان بیرون بزند و بعد جلو روی‌شان بایستد و سلام کند، دست بدهد و خودش را معرفی کند: «من تواَم». «تراموایی به‌نام هوس» چیزی نیست جز ته‌کشیدن تراژیک یک زن تنها.



بشنو آواز باد را

هاروکی موراکامی( - ۱۹۴۹)، نویسنده ژاپنی است. «بشنو آواز باد را» اولین رمانی است که موراکامی نوشته و به قول معروف «رمان اول» است. برای موراکامی که نویسنده‌ای است شناخته شده دیگر خواندن «رمان اول»ش خواندن کار یک نویسنده‌ تازه‌کار نیست. طیف خوانندگان موراکامی را تمامی گروه‎های سنی، از نوجوان ۱۶ ساله تا میانسال پنجاه‎شصت ساله، در بر‎ می‎گیرد. موراکامی هنوز خود را یک کودک می داند: «هنوز از خودم می‎پرسم کی هستم؟ چه‎کار باید بکنم؟ هنوز بعضی وقت‎ها احساس می‎کنم پسرکی بیش نیستم و احساس گم‌گشتگی می‎کنم». مجله‎ «نیویورکر» از «بشنو آواز باد را» در کنار «جنگل نروژی» و «کافکا در کرانه» به عنوان سه اثر شاخص موراکامی یاد کرده است.



وسایلی که همراهشان بود

این رمان توسط مترجم به صورت رایگان در طاقچه قرار گرفته است. «وسایلی که همراهشان بود» نوشته تیم اُبرایِن( -۱۹۶۴) نویسنده امریکایی است. اُبرایِن که خود در جنگ ویتنام حضور داشته به سبب نگارش این کتاب، جایزه ادبیات نظامی «پریتزکر» را از آن خود کرده است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «سحرگاه جوخه‌ی هیجده سربازی به خط شدند و شانه‌به‌شانه‌ی هم زدند به دل دشتی پر از گل‌ولای. باران حرکتشان را کُند کرده بود. خم بودند، سر پایین. از ته اسلحه به‌جای چوب گشت زنی استفاده می‌کردند، انداخته بودنشان تو زمین‌های کنار رودخانه و به آب می‌رفتند و دوباره برمی‌گشتند. خسته بودند و بیچاره و مفلوک؛ فقط و فقط می‌خواستند این مأموریت تمام شود. کایووا گم شده بود. زیر گِل و آب بود، جنگ غرقش کرده بود و تنها فکرشان این بود که پیدایش کنند و بیرون بکشندش و بعد بروند جایی خشک و گرم. شب سختی بود. شاید بدترین شبشان تو ویتنام. باران یک‌بند می‌بارید و رودخانه‌ی سانگ ترا بانگ طغیان کرده بود. آت‌وآشغال‌های رودخانه کل زمین‌های کنار رودخانه را گرفته بود. مه‌ای نزدیک زمین و خاکستری همه‌جا را گرفته بود. از سمت غرب صدای رعد می‌آمد، صداهای ریز ناله‌هایی می‌آمد. این دوتا به همراه باد موسمی به نظر می‌رسید عناصر تغییرناپذیر این جنگ باشد. هیجده سرباز تو سکوت راه می‌رفتند. ستوان یکم جیمی کراس اول از همه می‌رفت. هرازگاهی صف را به خط می‌کرد، فاصله‌های بین بچه‌ها را درست می‌کرد. لباسش از گل سیاه شده بود؛ دست‌ها و صورتش کثیف بود. اول صبح خبر گم شدن سربازش را با رادیو داده بود، اسم و موقعیت را هم گفته بود ولی حالا قبول کرده بود برود پیدایش کند، مهم هم نبود چقدر طول می‌کشد، حتی اگر به این قیمت بود رو سنگ‌های سفت سُر بخورد یا کل رودخانه را سد بزند و زمین‌های اطرافش را خشک کند. دلش نمی‌خواست نفر زیر دستش را این‌طوری از دست بدهد. درست نبود. کایووا سرباز درستی بود، آدم درستی بود و اصلاً راه نداشت ستوان کراس اجازه دهد چنین آدم درستی زیر گل و کثافت زمین‌های اینجا خفه شود».



نورگیر

نمایشنامه «نورگیر» نوشته دیوید هر( -۱۹۴۷)، نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر انگلیسی است. در بخشی از این نمایشنامه می‌خوانیم: «دوباره اتاق روشن می‌شود. تو آشپزخانه بساط تهیه سس اسپاگتی پهن است؛ پیاز و سیر و فلفل قرمزی که هنوز خُرد نشده‌اند. روز میز خانه، کتاب‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها ولو هستند تا برای امروز عصر خوانده شوند. تا لحظه‌ای می‌گذرد صدای زنگ در می‌آید. بعد دوباره صدا می‌آید و صدای کایرا را می‌شنویم که از حمام بیرون می‌آید. کایرا: [ از بیرون صحنه ]گندت بزنن! [ در حالی که به اتاق می‌آید حوله‌ای بزرگ دور خودش می‌بنند. خیس است. زنگ‌ در ممتدتر زده می‌شود ]ای بابا! کیه؟ [ به آشپزخانه می‌رود و از تنها پنجره‌ای که به خیابان دید دارد بیرون را تماشا می‌کند. بی‌اراده و بدون فکر عکس‌العمل نشان می‌دهد ]وای خدای من! گندت بزنن! برو پی کارت. [ دوباره زنگ می‌زنند. کایرا هم پنجره را باز می‌کند و صدا می‌زند ]یه دقیقه وایستا تا کلیدو بندازم».



چهار ± یک، تکیه بر دیوار نمناک، پناهنده، مرثیه‌ی باد، شرق دور... شرق نزدیک

«چهار ± یک» نوشته شکوفه آروین( -۱۳۶۳)، «تکیه بر دیوار نمناک» نوشته غلامحسین دولت‌آبادی و آراز بارسقیان، «پناهنده» نوشته امیر مهاجرسلطانی، «مرثیه‌ی باد» نوشته مهدی نصیری( -۱۳۵۹) و «شرق دور... شرق نزدیک» نوشته حمیدرضا نعیمی( -۱۳۵۳)، مجموعه نمایشنامه‌های برگزیده‌ی بخش تولید متون نمایشی سی‌ویکمین جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر فجر هستند. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: « زمان: عصر مکان: اتاق پذیرایی ویلای خانواده‌ی اسونسون. یک دست مُبل چرمی کهنه، یک میز چوبی قدیمی و یک صندلی راحتی در اتاق چیده شده. روی میز و داخل ظرفی حصیری چند میوه‌ی مصنوعی دیده می‌شود. دیوارها با تابلوهای ارزان‌قیمت تزیین گردیده‌اند. بر دیوار روبه‌رو و کنار در ورودی، پنجره‌ای‌ست که رو به حیاط گشوده می‌شود. آشپزخانه، توالت/ حمام در سمت راست قرار دارد و در سمت چپ، پله‌ها‌ی چوبی مارپیچ، اتاق پذیرایی را به طبقه‌ی دوم متصل می‌سازد. طبقه‌ی دوم، تراس بزرگی است با تارمی‌های خراطی شده، اما قدیمی و بی‌رنگ رو، که به کتابخانه‌‌ و اتاق‌خواب‌هایی که پیدا نیستند، می‌رسد. نیکلا در حال فیلم‌برداری با دوربین ویدئو، عقب عقب وارد صحنه می‌شود. لحظه‌ای بعد ابوالقاسم، در حالی که ساک سفری بزرگی در دست دارد وارد می‌شود. پشت سرش، پاپا، ماما و ماری دیده می‌شوند. پاپا:[ به نیکلا ]با اون پوتینا نرو تو، احمق! نیکلا با عصبانیت فیلمبرداری را قطع می‌کند. نیکلا: وسط فیلمبرداری که آدم این حرفا رو نمی‌زنه، پاپا. ابوالقاسم با نگرانی به کفش‌های خیس‌اش نگاه می‌کند و قدمی به عقب برمی‌دارد. پاپا: د اگه خفه‌شم که تو با پوتینای نکبتی‌ات خونه رو به گند می‌کشی، بچه. ماما: ارنست، بهتر نیست بذاری فیلمش رو بگیره؟ پاپا: بگیره، اما نه با اون پوتینا. نیکلا با عصبانیت پوتین‌ها را از پا در می‌آورد. نیکلا: حالا می‌ذاری به کارمون برسیم، پاپا؟ پاپا: اول باید کف اتاق تمیز بشه! ماما: دیگه داری شورش رو در میاری، ارنست.»



درخشش ابدی ذهن بی آلایش

«درخشش ابدی ذهن بی‌آلایش» فیلم‌نامه‌ای نوشته‌ی چارلی کافمن(-۱۹۵۸) فیلمنامه‌نویس آمریکایی است. فیلمی با همین عنوان و بر اساس این فیلمنامه در سال ۲۰۰۴ با بازی جیم کری و کیت وینسلت ساخته شد که با موفقیت فراوان و تحسین منتقدین بسیار مواجه شد. کافمن در این فیلم برنده اسکار بهترین فیلم‌نامه شد و کیت وینسلت نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر زن. در روز ولنتاین جوئل احساس می‌کند عوض کار کردن،‌ باید به مونتاک برود. بعد از گذران یک روز سرد در ساحل با کلمنتاین آشنا می‌شود و خیلی سریع به هم علاقه‌مند می‌شوند. آن دو نمی‌دانند که قبلاً هم همدیگر را ملاقات کرده‌اند. «درخشش ابدی ذهن بی‌آلایش» روایتی عاشقانه، رویایی و در عین حال پیچیده و روان‌شناسانه است که با استفاده از روایت غیرخطی توانسته است یک عاشقانه‌ای زیبا و در عین حال انتقادی را ترسیم کند. تم پیچیده‌تر فیلم، مسأله‌ی خاطره و فراموشی است. کافمن با رجوع به یک جمله قصار از نیچه، به این تم غنای چشمگیری می‌بخشد: «خوشا به حال فراموش‌کاران، که حتی خطاهایشان هم به فرجام نیک می‌رسد» در بخشی از این فیلم‌نامه می‌خوانیم: جوئل: نمی‌دونم. من فقط... نمی‌دونم. فقط می‌خواستم... آدم خوبی به‌نظر می‌رسی، پس.. کلمنتاین: چطوری خوب به‌نظر می‌آم؟ صفت دیگه‌ای بلد نیستی؟ صفتایی مثل بی‌دقت، دماغو، ازخودراضی و منطقی و... کودن. جوئل: (زیر لب) خُب باشه... متأسف‌ام. مدتی را در سکوت می‌گذرانند. کلمنتاین: فکر نمی‌کنم «خوبی» چیز جذابی باشه. مأمور قطار وارد واگن می‌شود. مأمور قطار: بلیت. جوئل بلیتش را به مأمور می‌دهد. مامور آن را باطل می‌کند و بهش برمی‌گرداند. کلمنتاین: حالا این «خوب» چیه؟ منظورم اینه که جز یه صفت دیگه چی می‌تونه باشه؟ فکر می‌کنم بتونه یه قید هم باشه. کلمنتاین: (ادامه می‌دهد) نشونه‌ی هیچی نیست. «خوب» کلمه‌ی پستیه. بزدلانه‌ست. زندگی هم از خوب بودن جالب‌تره. یا باید جالب‌تر باشه. مسیحا، امیدوارم یه روزی این طوری بشه. (به مأمور) می‌دونم همین‌جاست.



کارولین یا تغییر

«کارولین، یا تغییر» نمایشنامه‌ای موزیکال نوشته تونی کوشنر(-۱۹۵۶) نمایشنامه‌نویس و نویسنده آمریکایی است. او در سال ۲۰۰۵ فیلمنامه‌ی فیلم مونیخ به‌کارگردانی استیون اسپیلبرگ را نوشت که به‌خاطرش مشترکاً با اریک راث نامزده دریافت جایزه‌ی اسکار بهترین فیلمنامه‌ی اقتباسی شدند. اما تا به امروز موفق‌ترین کار او فرشته‌ها در امریکا بوده است که توانسته به‌خاطرش جایزه‌ی پولیتزر نمایشنامه‌نویسی و دو جایزه‌ی تونی را به‌خاطر هر دو بخش کارش دریافت کند. این کتاب را می‌شود اولین اثر موزیکالِ انگلیسی‌زبانِ برادوی دانست که به فارسی ترجمه می‌شود. کارولین یا تغییر، روایت داستانی است که سال‌ها نویسنده روی آن فکر کرده‌است. داستان تا حدودی بر حوادث دوران کودکی‌ کوشنر استوار است و در اعماق اولین خاطرات زندگی‌اش رخنه کرده. او در خصوص این نمایشنامه می‌گوید: «می‌خواستم درباره‌ی تفاوت‌های نژادی، اعتراض‌ها نسبت به حقوق شهروندی، آفریقایی‌امریکایی‌ها و یهودی‌های جنوب امریکا در دهه‌ی شصت بنویسم، درواقع، درباره‌ی دورانی که تغییر گسترده‌ای داشت در کشور ایجاد می‌شد. می‌خواستم این موضوعات را از دید اهالیِ یک شهر کوچک و به‌نوعی دورافتاده و محصور در جنوب آمریکا بنویسم. من خودم در همان دوران زندگی کرده‌ام و بزرگ‌شده‌ی لیک‌چارلزِ ایالت لوئیزیانا هستم. در لیک‌چارلز هم تغییرات رخ داد، اما خیلی زیرپوستی‌تر و متفاوت‌تر از سایر نقاط امریکا. سال‌ها از این رخدادها برای خودم یادداشت‌هایی تهیه می‌کردم و مدام خاطراتم را مرور می‌کردم، ولی نمی‌توانستم شکل درستی برای ارائه‌ی روایتم پیدا کنم.» در بخشی از کتاب می‌خوانیم: کارولین خوش‌گذرونی؟! چه‌جوری خوش می‌گذروندی؟ اِمی موج رادیو را عوض می‌کند. اِمی و رادیو یادته مامان، توی اون پارکینگ چطوری خوش می‌گذروندیم؟ کنارِ ای. دبلیو، یه‌کم با هم حرف می‌زدیم، بعدش می‌رقصیدیم. کارولین رئیس‌جمهور مرده. اِمی و رادیو می‌دونم، می‌دونم مرده! ولی رادیو موسیقی‌شو پخش می‌کنه! اون بابا، سفیدپوست خرفتی بود که لَری رو فرستاد ویتنام. متأسف‌ام که اون مُرده، متأسف‌ام که اون مُرده، ولی من نکشتمش.



یکشنبه

آراز بارسقیان ( -۱۳۶۲) نویسنده و مترجم ایرانی است. کتاب صوتی «یکشنبه» ماجرای زندگی جوانی‌‌ است که در نوعی بحران هویت به‌سر می‌برد. او نمی‌داند کیست و کجاست و مهم‌تر این‌که چرا هست. در برهه‌ای دست به‌خودکشی می‌زند و مابقی زندگی‌اش را نیز به ‌فکر‌کردن به این اشتباه تباه می‌کند. او نمی‌دانسته چرا زنده است و دست به‌خودکشی زده و بعد از این خودکشی ناموفق هر‌چه فکر می‌کند نمی‌داند چرا چنین کرده. نخستین رمان آراز بارسقیان تمرکزی‌ست روی پوچی و سرخوردگی نسل جوان ایران امروز.»



پل

«پل» رمانی از غلامحسین ‌دولت‌آبادی و آراز بارسقیان است. پل رمانی است پر از قطعات جدا. درست عین هر پل بزرگی دارای تعداد زیادی قطعات از پیش بتن‌ریزی شده است که با کنار هم قرار دادنشان یک پل بزرگ را تشکیل می‌دهند. داستان پل، در یک روز می‌گذرد. روزی که با گرمای غیرقابل تحمل هوا شروع می‌شود ولی به هیچ‌وجه قرار نیست یک روز معمولی باشد. طوفانی قرار است شهر را فرا بگیرد. مقدمه‌اش هم بارانی است که از ساعت شش غروب شروع به باریدن می‌کند و تا ساعت دوازده شب تبدیل به طوفانی بی‌امان می‌شود. اما آدم‌هایی که در تمام سطح شهر پراکنده هستند و هر کدام درگیر روزمرگی‌های خودشانند. اموری به ظاهر عادی که شباهت زیادی به شرایط همین روز تابستانی داستان دارد؛ روز تابستانی، با گرمای هوا شروع می‌شود تا نشان دهد وضعیت عادی است، اما در انتها با طوفان تمام می‌شود. این شرایط بر آدم‌ها و اموراتشان هم صدق می‌کند که هر کدام به ظاهر در شرایطی عادی قرار دارند. وضعیتی که مانند روایت کلی کتاب دچار تغییر و تحول می‌شود. خرده‌روایات به هم پیوسته این رمان داستان‌هایی ساده با فضایی صمیمی و ملموس‌اند که در مکان‌هایی مانند قهوه‌خانه‌ای زیر پل چوبی، ترافیک زیر پل سید خندان یا روی پل کالج و پل‌های دیگر تهران اتفاق می‌افتند. داستان‌هایی از جنس مردم و درباره مردم: «رو سر شهر سرپوش سربی کشیده بودند. درِ دوزخ باز شده بود. هوا شورش را درآورده بود. آفتاب نیمهٔ مردادماه در دل آسمان بساط گرما گسترده بود و به هیچ‌کس رحم نمی‌کرد و در میدانِ چه‌کنم؟ هیچ سایه‌ای باقی نگذاشته بود و به ورق‌های گالوانیزهٔ زرد و قرمزی که در دو سوی میدان نصب شده بودند می‌تابید و کوره‌شان می‌کرد؛ ورق‌هایی که یک ردیفشان دورِ پاساژِ نیمه‌ساختهٔ غول‌پیکر سیمانیِ برِ خیابان کشیده شده بود و ردیف دیگرْ دورِ ایستگاه متروی دروازه شمیران. چه عابرانی که از ایستگاه مترو بیرون می‌آمدند و چه عابران گذری، هیچ‌کدام لحظه‌ای در میدان چه‌کنم؟ که چندان میدانی هم نبود و فقط تقاطعی بود که پنج خیابان را به هم وصل می‌کرد، حتی لحظه‌ای نمی‌ایستادند. هرکدام در پیاده‌روها سایه‌راهی می‌جُستند تا راهشان را ادامه دهند، اما هیچ‌کس از آوار گرمای سرِ ظهر مردادماه.»



ناطور دشت (ناتور دشت)

ناطور دشت (ناتور دشت) رمانی به قلم نویسنده آمریکایی جروم دیوید سالینجر است. آراز بارسقیان مترجم این کتاب می‌گوید: ناطورِ دشت داستان آدمی است شبیه من و خودت. روایت زندگی پسر جوانی که سعی دارد تو این دنیای نکبتی، پیچ‌وخم‌های زندگی را از سر بگذراند و ببیند آخرسر کجای این دنیا باید وایستد. بسیاری از منتقدان ادبی معتقدند سلینجر این اثر را در نقد به جامعه مدرن غرب، به‌ویژه آمریکا نوشته است. خلاصه کتاب ناطور دشت (ناتور دشت) ناطورِ دشت نوشته نویسنده آمریکایی دیوید سالینجر است و در آن داستان پسر جوانی روایت می‌شود که سعی دارد تو این دنیای نکبتی، مشکلات را پشت سر بگذارد و ببیند کجای این دنیا قرار دارد. پسر جوان داستان سلینجر، هولدن کالفیلد نام دارد. پس از انتشار ناطور دشت در سال ۱۹۵۱، هولدن کالفیلد به دومین شخصیت معروف داستانی جهان تبدیل شد. هولدن با جهان خود بیگانه است. او مظهر جوانانی است که در هر جای این دنیا ممکن است زندگی کنند. جوانانی که فشارها و تنش‌هایی از قبیل زندگی کردن مطابق قوانین، تلاش برای رهایی از ارتباطات بی‌معنای انسانی و محدود کردن شخصیتشان، آنان را از هر طرف احاطه کرده است. باید خاطرنشان ساخت ناطور دشت با روایت شیرین سلینجر و ترجمه خاص آراز بارسقیان آنقدر دلنشین است که خواننده کاملا با شخصیت آن، که در جست‌وجوی مفهوم واقعی زندگی است هم‌دل و هم فکر می‌شود. خواندن کتاب ناطور دشت را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم ناطور دشت از محبوب‌ترین و تاثیرگذارترین رمان‌های امریکایی است؛ بنابراین مطالعه آن را به همه کتاب‌خوان‌ها پیشنهاد می‌کنیم. درباره جی. دی. سالینجر جروم دیوید سالینجر، نویسنده معاصر آمریکایی در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی (که پس از ازدواج با پدرش به یهودیت گروید) به دنیا آمد. نخستین اثر سالینجر به نام جوانان در سال ۱۹۴۰ در مجله استوری چاپ شد. چند سال بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶)، داستان ناطور دشت به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانه بازار کتابِ این کشور و بریتانیا شد. این کتاب در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای سالینجر به همراه آورد. البته این کتاب در مناطقی از آمریکا به‌عنوان کتاب غیراخلاقی معرفی شد و در فهرست کتاب‌های ممنوعه دهه ۱۹۹۰ منتشرشده از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» ــ قرار گرفت. از دیگر آثار این نویسنده می‌توان به فرانی و زویی، نُه داستان (دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم)، تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور، جنگل واژگون، نغمه غمگین، هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه و یادداشت‌های شخصی یک سرباز اشاره کرد. جملاتی از کتاب ناطور دشت اگر آمده‌ای بشنوی متولد کدام شهرم و کودکیِ نکبتم چطور گذشته و مامان بابام قبل از به‌دنیاآمدنم چه می‌کردند و چه می‌دانم از این دیویدکاپرفیلدبازی‌ها... بی‌خیال! اذیتت نمی‌کنم، راستش اعصابش نیست. تعارف نکرده باشم این‌ها هم خمیازه‌آورند، هم اگر به گوش مامان بابام برسد که از زندگی‌شان چیزی درز داده‌ام، بنده‌خداها بواسیرشان در می‌رود. آن‌قدر حساس‌اند که نگو و نپرس، به‌خصوص بابا. نمی‌گویم مهربان نیستند چون توش شک ندارم، ولی خب زیادی حساس‌اند. بعدش هم قرار نیست عین این پیرمردها بشینم برات از سرگذشتم بگویم. فقط برات از بلایی می‌گویم که دوروورِ کریسمس سال پیش سرم آمد و جان‌به‌لبم کرد و کارم را به علافیِ این‌جا کشاند. به برادرم دی‌بی هم این‌ها را گفته‌م. تو هالیوود کار می‌کند. برای مطالعه‌ی جمله‌های بیشتری از کتاب ناطور دشت، بخش نمونه کتاب را رایگان دانلود کنید.