لئو تولستوی



  • تعداد دنبال کننده (0)
  • تعداد کتاب (19)
  • اضافه شده به قفسه (1)
  • خوانده شده (1)






جنگ و صلح (خلاصه)

این کتاب تلخیصی از کتاب «جنگ و صلح» ترجمه کاظم انصاری است که توسط محمدرضا سرشار روایت شده است. لئو نیکلایویچ تولستوی نویسنده و فعال سیاسی اجتماعی روس است که در یاسنایا پالیانا از توابع تولا زاده شد و در روز (۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ میلادی) درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد. تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگ‌ترین شخصیت‌های تاریخ روسیه است. رمان‌های جنگ و صلح و آنا کارنینا جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده‌ است. تولستوی چهره‌ای مشهور و محبوب در روسیه و نویسنده‌ای ماندگار در جهان به شمار می‌رود. تولستوی به رغم شهرت و محبوبیتی که با انتشار آثارش کسب کرد، زندگی خود را به شدت تغییر داد و به ساده زیستی روی آورد. از دیگر کتاب‌های مشهور او می‌توان به سه‌گانه کودکی، نوجوانی، جوانی و رستاخیز اشاره کرد.



جسد زنده

لئو نیکلایویچ تولستوی، فعال سیاسی-اجتماعی و نویسنده روسی بود. تولستوی از نویسندگان نامی تاریخ معاصر روسیه به شمار می‌آید. رمان‌های جنگ و صلح و آنا کارنینا تولستوی از بهترین‌های ادبیات داستانی جهان هستند. تولستوی در روسیه بسیار محبوب است و سکه طلای یادبود به‌احترام وی ضرب شده است. تولستوی در زمان زنده بودنش شهرت و محبوبیتی جهانی داشت اما به سادگی زندگی می‌کرد. تولستوی در روز ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد.



اعتراف

«اعتراف»، نوشته لئو تولستوی(۱۹۱۰- ۱۸۲۸)، نویسنده برجسته روس است. «اعتراف» شرح تجربه شخصی تولستوی در مواجهه با پرسش «معنای زندگی» است و مسیری که برای پاسخ دادن به آن طی می‌کند. پرسش از معنای زندگی تقریبا همیشه پس ذهن اغلب ما هست ولی تلاش می‌کنیم آن را نادیده بگیریم. اما گاهی حادثه‌ای، از دست دادنی یا رنجی، وقفه‌ای در زندگی روزمره‌مان می‌اندازد. چیزی که همیشه کار می‌کرد از کار می‌افتد؛ کسی که همیشه با یک تماس در دسترس‌مان بود، برای همیشه می رود، می‌میرد؛ یا حادثه‌ای مسیر زندگی‌مان را عوض می‌کند و سرشت اتفاقی و ناپایدار زندگی را به یادمان می آورد. گاهی اوقات هم پرسش از معنای زندگی ذره ذره، خودش را از دل تجربه‌های روزمره بیرون می‌کشد و دقیقاً وقتی که همه چیز رو به راه است و در اوج موفقیت هستی، وقتی که اصلا انتظارش را نداری با تلخی و گزندگی، همه وجودت را فرا می‌گیرد. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «پنج سالی بود که رفته رفته چیز عجیبی برایم اتفاق می‌افتاد: نخست دقایقی سردرگم می‌شدم و زندگی‌ام متوقف می‌شد، انگار نمی‌دانستم چگونه باید زندگی کنم و چه باید بکنم. خودم را گم می‌کردم و درمانده می‌شدم. ولی این حالت می‌گذشت و زندگی را به شیوهٔ پیشین ادامه می‌دادم. سپس این دقایق سردرگمی بیشتر و بیشتر شد و درست به همان شکل. این توقف‌های زندگی همیشه به شکل پرسش‌های یکسانی بروز می‌یافت: برای چه؟ خب، بعد چه؟ ... پرسش من، همان پرسشی که مرا در پنجاه سالگی به خودکشی سوق می‌داد، پرسش بسیار ساده‌ای بود که در وجود هر انسانی نهفته است. پرسشی که زندگی بدون آن ممکن نیست، همانطور که من در عمل داشتم این را تجربه می‌کردم. پرسش این بود: حاصل کل زندگی من چه خواهد بود؟ یا به بیانی دیگر: آیا در زندگی من معنایی هست که با مرگی که به طور حتم در انتظار من است از میان نرود؟»



پول و شیطان

لئو تولستوی(۱۹۱۰- ۱۸۲۸)، نویسنده برجسته روس است. داستان پول و شیطان از جمله آثار تولستوی است که با وجودی که در سایه آثار نام‌آوری همچون جنگ و صلح و آناکارنینا قرار گرفته، اما دارای نگاه اجتماعی و اخلاقی بسیار نیرومندی است. این کتاب در سال‌های پایانی زندگی تولستوی نگاشته شده و چکیده‌ای از نگاه انتقادی او به جهان پیرامون در گذار تجربه زندگی شخصی اوست. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «ماخین، پسر دبیرستانی که روش جعل کوپن را به دوستش آموخته بود، از مدرسه به دانشگاه رفته و از دانشکده حقوق فارغ‌التحصیل شده بود. با این سن کم، به شکرانه رابطه‌اش با زنان و به‌خصوص زن سابق یک وزیر که رابطه دوستانه‌ای با او داشت، به مقام بازپرسی دادگاه نایل آمده بود. آدم نادرستی بود که بدهی‌هایش را به موقع نمی‌پرداخت، زنان را می‌فریفت، قمار می‌کرد، ولی تیزهوش و زیرک بود و حافظه‌ای نیرومند داشت و دوراندیش بود. او بازپرس دادگاه ناحیه‌ای بود که استپان پلاگیوشکین در آن محاکمه می‌شد. در نخستین بازپرسی از سادگی و درستی و آرامش پاسخ‌های استپان یکه خورده بود. ماخین ناخودآگاه احساس می‌کرد مردی که سر تراشیده و زنجیر به دست در برابر او ایستاده و دو نگهبان از او محافظت می‌کنند، به آزادی کاملی دست یافته و در چنان مرحله‌ای از ولای اخلاقی قرار دارد که برای او -ماخین- دور از دسترس است. از این رو هنگام بازپرسی جرأتش را به کار می‌انداخت و خود را برمی‌انگیخت تا مبادا تحقیر شود، و برتری خود را از دست بدهد. از نحوه پاسخگویی استپان شگفت‌زده شد، گویی این اتفاق درگذشته‌های دور رخ داده و این کارها را نه او، که کسی دیگر مرتکب شده بود. ماخین پرسید: «و تو دلت برای آنان نمی‌سوزد؟» «نه، من آن روزها متوجه نبودم.» «خوب، حالا چه احساسی درباره‌شان داری؟» استپان غمگینانه لبخند زد. «الآن حتی اگر روی آتش کبابم کنند، دست به آن کار نمی‌زنم.» «چرا؟» «چون می‌دانم که تمام انسان‌ها با هم برادرند.» «منظورت چیست، آیا فکر می‌کنی که من هم برادر توام؟»



کافه پاریس: مجموعۀ هجده داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ جهان

«کافه پاریس» دربردارنده ۱۸ داستان کوتاه برگزیده از چهارده نویسنده بزرگ جهان همچون ویلیام فاکنر، امیل زولا، ادگار آلن‌پو، آلبر کامو، دوریس لسینگ، آلیس مونرو، آنتوان چخوف، فئودور داستایوفسکی، لئون تولستوی، جومپا لاهیری و ... است. در داستان «مرد مضحک» از داستایوفسکی که در کتاب آمده است می‌خوانیم: «من فردی مضحکم. اکنون به من دیوانه می‌گویند. این یک ترفیع به حساب می‌آید، اگر من در نظر آن‌ها همانند قبل مضحک نمانده باشم. ولی من از این حرف نمی‌رنجم، همۀ آن‌ها اکنون برایم عزیزند، حتی وقتی به من می‌خندند و در واقع آن‌وقت است که آن‌ها به‌ویژه برایم عزیزند. می‌توانستم به خندۀ آن‌ها بپیوندم؛ نه دقیقاً به خاطر خودم، بلکه بابت علاقه‌ای که به آن‌ها دارم، اگر هنگام نگاه کردن به آن‌ها احساس غم نمی‌کردم. غمگین به این خاطر که آن‌ها حقیقت را نمی‌دانند و من کاملاً از آن باخبرم. آه، چقدر سخت است تنها فردی باشی که حقیقت را می‌داند! ولی آن‌ها این را نمی‌فهمند. نه، این را نمی‌فهمند. قدیم‌تر‌ها از این‌که مضحک به ‌نظر بیایم احساس بدبختی می‌کردم. نه از به ‌نظر رسیدن، بلکه از بودن. من همیشه مضحک بوده‌ام، و این را می‌دانستم، شاید از ساعتی که به دنیا آمدم. شاید از زمانی که هفت سال داشتم می‌دانستم مضحکم. بعد از آن به مدرسه رفتم، در دانشگاه درس خواندم و می‌دانید، هرچه بیشتر یاد می‌گرفتم، عمیق‌تر می‌فهمیدم مضحکم.»



تمشک

«تمشک» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه لئو تولستوی(۱۹۱۰- ۱۸۲۸)، نویسنده نامدار روس است. وی بی‌تردید برجسته‌‌ترین رمان‌‌نویس کلاسیک روسی است و اثر جاودان‌ش جنگ و صلح، یکی از ده رمان بزرگ جهان است. از آثار برجسته‌ی دیگرش می‌‌توان آناکارنینا، سونات کریستر، قزاقان، اعترافات، زندگی، چه باید کرد؟ و رستاخیز را نام برد. مجموعه حاضر شامل سی داستان از برجسته‌‌ترین داستان‌‌های لئو تولستوی است. در یکی از داستان‌های کوتاه این کتاب به نام «آلیشا کوزه» می‌خوانیم: «آلیشا نوزده ساله بود که برادرش وارد ارتش شد و پدر او را به جای برادر به عنوان پادو نزد بازرگان فرستاد. چکمه‌های کهنه‌ی برادر و کت و کلاه پدر را به آلیشا دادند و او را به شهر بردند. پوشیدن این لباس‌ها نه تنها برای آلیشا جذابیتی بیش از پیش به بار نیاورد بلکه بازرگان را از دیدن قیافه‌ی او آشفته حال ساخت. بازرگان، نگاهی به آلیشا انداخت و به پدرش گفت: «فکر می‌کردم به جای سمیون مردی واقعی را نزد من خواهی فرستاد؛ اما حالا می‌بینم که به جای او این خپله‌ی بی‌قواره را برایم آورده‌ای.» پدر پاسخ داد: «همه‌ی کارها را بلد است ـ هم می‌تواند اسب زین کند، هم در پی فرمان به هر جا لازم باشد می‌رود و هم این که از هیچ کاری پروا ندارد. درست مثل یک تازی یک ساله می‌ماند؛ اما آرام و رام است.»



اعتراف

«اعتراف» نوشته لئو تولستوی(۱۹۱۰-۱۸۲۸)، اندیشمند و نویسنده روس است. تولستوی این کتاب را درباره تاملات خود و از زبان خود نگاشته است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: مرا با اعتقادات ارتدوکس غسل تعمید و پرورش دادند. در کودکی و نوجوانی با این اصول آموزش دیدم. اما در هیجده سالگی وقتی پس از دو سال از دانشگاه بیرون آمدم دیگر هیچ اعتقادی به آموخته‌هایم نداشتم. وقتی در مورد خاطرات مختلف خود قضاوت می‌کردم به این نتیجه می‌رسیدم که هرگز به آن‌چه آموخته بودم جداً اعتقاد نداشتم بلکه به آن‌چه بزرگ‌ترهایم گفته بودند اعتماد کرده بودم، اما این اعتماد هم خیلی سست و بی‌ثبات بود. به یاد دارم هنگامی‌که یازده ساله بودم یکی از پسران دبیرستان به نام والودیا۱ که مدت‌هاست از این جهان رخت بربسته، روز یک‌شنبه به دیدار ما آمد و در مورد آخرین کشف خود در مدرسه صحبت کرد. او کشف کرده بود که خدایی وجود ندارد و آن‌چه به ما می‌آموزند ساخته ذهن بشر است. این اتفاق مربوط به سال ۱۸۳۸ بود. به خاطر دارم که برادران بزرگ‌ترم به این اخبار علاقه شدیدی نشان می‌دادند و حتی به من اجازه دادند که در این مباحث شرکت کنم. همه ما خیلی هیجان‌زده بودیم و این اخبار را بسیار مجذوب‌کننده و کاملاً ممکن می‌دانستیم. همچنین به یاد دارم هنگامی‌که برادرم دیمیتری، که آن زمان دانشجو بود، ناگهان شخصیتی مذهبی یافت در تمام مراسم مذهبی شرکت کرد و روزه گرفت و زندگی پاک و اخلاقی خود را شروع کرد، مورد تمسخر من و برادران بزرگ‌ترم قرار گرفت و نمی‌دانم چرا لقب نوح را برایش انتخاب کردیم.



سه پرسش

«سه پرسش»داستان کوتاهی از لئو تولستوی(۱۹۱۰-۱۸۲۸)، نویسنده برجسته روس از مجموعه مطالعه در وقت اضافه است. زمان تقریبی مطالعه: ۷ دقیقه



سواستپول

«سواستپول و داستان‌های دیگر» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه لئون تولستوی(۱۹۱۰-۱۸۲۸)، نویسنده برجسته روس است. در یکی از داستان‌های این کتاب به نام «سواستپول» می‌خوانیم: روشنایی پریده رنگ بامدادی، تازه آسمان تیره رنگ و قیرگون تپه‌های «ساپن» را روشن می‌ساخت. دریا نیز کم‌کم از لابه‌لای تاریکی شب بیرونمی‌آمد و انتظار تابش انوار طلایی رنگ خورشید را می‌کشید. مه کم رنگی که بر سطح دریا و زمین‌های ساحلی گسترده شده بود رفته رفته زایل می‌گشت. باد سرد سحرگاهی می‌وزید و آثار طراوت و شادی زایدالوصفی را بر گونه‌های عابرین بر جای می‌گذاشت. از مسافتی دور زمزمه پیاپی امواج دریا که بر روی صخره‌های سنگی ساحلی می‌لغزیدند به گوش می‌رسید و فقط غرش رعدآسای توپ کشتی‌ها بود که گاهگاهی این سکوت و آرامش دلپذیر بامدادی را در هم می‌شکست. در قسمت شمالی بندر، جنب و جوش زیادی حکمفرما بود. دسته‌هایی از سربازان در میان غرش توپ‌ها به سرعت در رفت و آمد بودند. در مقابل بارانداز سرباز مسلحی پاس می‌داد و دکتر بیمارستان نیز در این هنگام با سرعت به سوی محل کار خود در حرکت بود. یکی از سربازان صورت خود را در آب سرد شستشو داد و سپس در حالی که به محل اصلی خود بازمی‌گشت اورادی را زیر لب زمزمه می‌نمود و پیاپی علامت صلیب به روی سینه‌اش می‌کشید. اگر شما در این وقت به بارانداز نزدیک می‌شدید، بوی مخصوصی از ذغال‌های نیم‌سوز به مشامتان می‌رسید و از طرف دیگر، بوی تعفن غذاهای فاسد شده حالت تهوعی در شما ایجاد می‌کرد. در این هنگام دسته‌های مختلف سرباز که از نواحی دیگر به آنجا اعزام شده بودند از طرفی به طرف دیگر می‌رفتند. قایق‌ها از اشخاص مختلفی پر شده بودند. سربازان، ملاحان، مردان و زنان به تدریج از قایق‌ها پیاده می‌شدند و هر یک راه خود را به طرفی در پیش می‌گرفتند.



مرگ ایوان ایلیچ

کتاب صوتی «مرگ ایوان ایلیچ» یکی از کوتاه‌ترین کارهای «لئو تولستوی» نویسنده کلاسیک روسیه است و داستان آن درباره مردی است که با نزدیک شدن به مرگ به پاسخ بزرگ‌ترین گره‌های زندگی‌اش می‌رسد. تولستوی در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند. تولستوی روحیات یک چنین بیماری را از لحظه آگاه شدنش به بیماری تا لحظه خاموشی یا مرگ را به پنج مرحله تقسیم می‌کند و این مراحل را در طول کتاب شرح می‌دهد.