سمانه جعفری‌پور



  • تعداد دنبال کننده (0)
  • تعداد کتاب (6)
  • اضافه شده به قفسه (0)
  • خوانده شده (0)






مهمانی بابت

«مهمانی بابت» نوشته ایساک دنیس(۱۹۶۲-۱۸۸۵)، نویسنده دانمارکی است. مهمانی بابت، مجموعه ۱۲ داستان کوتاه از ایساک دنیس است و آخرین اثر او در دوران زندگی‌اش به شمار می‌رود. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «وقتی بابت با موهای قرمزش در اتاق غذاخوری را به روی مهمانان باز کرد، همگی درحالی که سکوت کرده بودند یک‌ به یک وارد شدند. بابت روی میز تعدادی شمعدان با چندین شمع روشن قرار داد و شعله‌های کوچک روی کت مشکی و یونیفرم براق ژنرال می‌تابید و انعکاس‌اش را در چشم‌های نم‌دارش نمایان می‌کرد. ژنرال لئونهلم چهره مارتین را زیر روشنایی شمع نگاه می‌کرد. مارتین همان‌طور که سی سال پیش از هم جدا شده بودند، به نظر می‌رسید. از سی سال پیش در برلواگ، از آن زندگی چه ردی مانده است؟ موهای طلایی حالا به رنگ نقره‌ای بدل شده و چهره گلگون حالا مانند مرمر سفید شده، اما آن پیشانی چه قدر ساکت و آن چشم‌ها چه‌قدر با طمانینه و آن لب‌ها چه‌قدر پاک و شیرین بودند؛ گویی دیگر هیچ حرفی از آن لب‌ها عبور نکرده است. وقتی همه مهمان‌ها نشستند، پیرترین شخص حاضر در آن جا به یاد رییس کلیسا اشعاری خواند: «آیا غذا و بدن‌ام ادامه خواهند داشت آیا بدن‌ام و روح‌‌ام تغذیه می‌شوند آیا روح‌ام می‌تواند به درستی به‌خاطر تمام چیزها خدای بزرگ را سپاس می‌گوید. وقتی به کلمه غذا رسید، تمام مهمان‌ها سرشان را خم کردند و دست‌هایشان را محکم فشردند و از صمیم قلب اظهار تاسف می‌‌کردند.»



طعمه لذیذ

«طعمه لذیذ» نوشته پول باولز(۱۹۹۹-۱۹۱۰)، نویسنده و آهنگساز آمریکایی است و ۳ داستان کوتاه را شامل می‌شود. در بریده‌ای از کتاب می‌خوانیم: «درحالی که اتوبوس در آن هوای گرم به شدت در دست‌اندازهای جاده تکان می‌خورد، پروفسورچندین‌بار تکرار کرد: «حَسن رَمانی» . بعد از مدتی با آسمان سوزان غرب و کوه‌های نوک‌تیز مواجه شد و ماشین نیز خط باریک غبارآلودی را دنبال می‌کرد. بوهای مختلفی که در فضای آسمان بی‌کران پخش شده بود، به مشام می‌رسید؛ مثل بوی شکوفه‌ی پرتغال، فلفل، فضله‌ی سوخته، روغن سوخته‌ی زیتون، و میوه‌های فاسدشده. او چشم‌هایش را با خوش‌حالی بست و لحظه‌یی در این دنیای پر از رایحه سیر کرد. دوباره آن خاطره‌های گذشته برگشت. در کدامین قسمت بود؟ نمی‌دانست. راننده‌ی ماشین که صندلی‌اش نزدیک پروفسور بود، بدون این که به جاده نگاه کند با او صحبت کرد و به زبان خودش گفت: «آیا شما زمین‌شناس هستید؟» «اوه زمین‌شناس؟ نه. من زبان‌شناس‌ام.» «این‌جا هیچ زبانی وجود ندارد. این‌جا فقط با گویش محلی صحبت می‌کنند.» «دقیقا من قصد دارم در مورد گویش‌های مغربی پژوهش کنم.» شوفر با حالت تمسخر گفت: «به سمت جنوب ادامه بده، در آن‌جا با زبان‌هایی آشنا خواهی شد که تابه‌حال در عمرت نشنیده‌یی.»



داستان موشی که کمک می‌کرد

«داستان موشی که کمک می‌کرد» نوشته اچ.اچ. مونرو(ساکی)(۱۹۱۶-۱۸۷۰)، نویسنده انگلیسی است. این کتاب ۷ داستان کوتاه از این نویسنده را دربرمی‌گیرد که همه به نوعی در نقد اجتماع و قواعد حاکم بر آن است. در بریده‌ای از داستان «رسشنال» می‌خوانیم: «کلاویس در گرم‌ترین قسمت حمام ترکی مانند یک مجسمه‌ی متفکر کاملا بی‌حرکت نشسته بود و با خودنویس‌اش روی صفحات دفترچه‌اش یادداشت می‌کرد. بعد به برتی ونتان که روی صندلی کنارش لمیده بود و با سری کج نوشته‌هایش را دید می‌زد و سروصدا می‌کرد، نگاه کرد و گفت: «مثل بچه‌ها ورجه‌وورجه نکن! این‌طوری حواسم‌ را پرت می‌کنی. دارم شعر‌های ماندگار می‌نویسم.» برتی با علاقه نگاه کرد و گفت: «اگه واقعا قرار باشد یک شاعر بدنام بشوی پس بهتر است به جای آن یک نقاش پرتره شوی. اگه آن‌ها تصویرت را در آکادمی به عنوان کلاویس سنگریل ای. اس. جی نصب نکردند و آخرین آثارت را قید ننموده‌اند، حتما تو را برای انجام مطالعات نادیا اورفیوس که در خیابان جرمین صورت می‌گیرد از قلم انداخته‌اند. آن‌ها باور دارند که لباس‌های مدرن و از این قبیل چیزها سودمندتر است تا یک دستمال کاغذی و یک خودنویس.» کلاویس وانمود کرد که به حرف‌های برتی ونتان بی‌توجه است و در ادامه‌ی حرف‌هایش گفت: «این پیشنهاد خانم پکلتید بود که گفت باید چیزی بنویسم. اگر دقت کرده باشی لونا بیمبرتون قطعه‌ی شعری گفته که از سوی روزنامه‌ی «نیو اینفنسی» پذیرفته شده. روزنامه‌یی که ایده‌ی خودش را با آرمان نگاه نو که بسیار قدیمی و جا افتاده است، شروع کرد. خانم پکلتید هم بعد از خواندن‌اش به لونا بیمبرتون نوشت: لونای عزیز شما خیلی باهوش هستید. هر کسی می‌تواند چنین قطعه‌یی بسراید، اما هیچ‌کس نمی‌تواند فکر چنین کاری به سرش بزند. لونا اعتراض کرد و به ما فهماند که کارهای بسیار سختی انجام داده است و هر چه‌قدر باشد کم یا زیاد، استعداد شاعری‌ محسوب می‌شود.»



گردنبند ملکه

«گردنبند ملکه» دربردارنده چهار داستان کوتاه از ایتالو کالوینو(۱۹۸۵-۱۹۲۳)، نویسنده صاحب‌سبک و نوآور پست مدرن ایتالیایی و جین ریس(۱۹۷۹-۱۸۹۰)، نویسنده انگلیسی است. در بریده‌ای از داستان «کارگاه مرغ» از این کتاب می‌خوانیم: «آلبرتو مامور امنیتی، یک مرغ داشت. او جزوِ تیم امنیت یک کارخانه‌ی بزرگ بود. مرغ‌اش را در یک حیاط خلوت کوچک در همان کارخانه نگه می‌داشت. سرپرست گروه امنیت این اجازه را به او داده بود. خودش بدش نمی‌آمد که برای خودش یک مرغدانی داشته باشد. این مرغ را خریده بود تا ببیند به او اجازه نگهداری‌اش را می‌دهند یا نه، و حالا که خیال‌اش راحت شده بود، احساس خوش‌حالی می‌کرد؛ از طرفی این مخلوق کوچک، بی‌آزارتر از این حرف‌ها بود که بخواهد فضای کارخانه را آلوده یا سروصدا ایجاد کند. مرغ محبوب آلبرتو دست‌کم روزی یک تخم می‌گذاشت و بعد از مدتی قدقد‌کردن، خودش ساکت می‌شد. حقیقت این است که سرپرست گروه امنیت به آلبرتو اجازه داده بود که مرغ را فقط در مرغدانی نگه دارد، اما اخیرا حیاط‌خلوت کارخانه به خاطر فعالیت صنعتی تقریبا خالی شده بود و مرغ آلبرتو به این خاطر می‌توانست در میان پیچ‌های زنگ‌خورده بچرخد و به کرم‌هایی که اطراف در و دیوارها چسبیده بود، نوک بزند. گاهی هم اجازه داشت که در اطراف کارخانه برای خود بچرخد و بگردد و خودش را در دل کارگرهای کارخانه جا کند. آن‌ها گاهی از دیدن آن موجود بی‌مسوولیت و آزاد احساس حسادت می‌کردند. روزی مسن‌ترین تراشکار کارخانه" پیترو"، متوجه شد که همکارش در خط کنترل کیفیت- توماسوی پیر- با جیب پر از ذرت به سمت‌اش می‌آید. او هیچ‌وقت عادت روستایی‌اش را فراموش نمی‌کرد. توماسو ‌ها را برای تشکر و سپاس از مرغ مردِ مامور امنیتی که گاهی برایش تخم می‌گذاشت، آورده بود و جعبه‌ی مخصوص‌اش را روی میزش می‌گذاشت و مرغ را ترغیب می‌کرد که آن‌جا بنشیند.»



خانه اشباح

«خانه اشباح» دربردارنده مجموعه داستان‌های کوتاه انگلیسی قرن ۱۹ میلادی با موضوع «ارواح» و از نویسندگانی چون «چارلز دیکنز»، «ویکی کولینز»، «هسبا استرتن»، «آلفرد استارلینگ»، «آدلایت آنه پرو» و... است. در داستان «روح در اتاق ساعت» اثر هسبا استرتن می‌خوانید: پسرعمویم جان هرسشل از فرط هیجان چهره‌اش کمی گلگون شد و گفت که نمیتواند ترددهایی که در اتاقش صورت گرفته را انکار کند. مدام اصرار داشت و می‌گفت که روح یک زن به آنجا راه یافته است. چند نفری از او پرسیدند که آیا روح شکل زشت و وحشتناکی داشته یا نه؟ جان در حالی که بازوان همسرش را می‌گیرد و با حالتی مصمم پاسخ می‌دهد:" نه." پرسیدند آیا همسرش از حضور روح باخبر بوده است؟ پاسخ می‌دهد:"بله" "آیا صحبت می‌کرده‌است؟ "ااوه بله" و دوباره می‌پرسیدند: "او چه می‌گفت؟ " جان عذر خواهی می‌کند و می‌گوید که کاش پاسخ دادن به این سوالات را همسرش به عهده می‌گرفت زیرا او بهتر از پس این کار بر می‌اید. به هر حال همسرش قول داده بود که از جانب روح سخن بگوید و ازاینکه نمی‌توانست هیچ چیز را پنهان کند کمی مضطرب بود. سرانجام خود را برای بازگویی ماجرا آماده کرد و در تصحیح صحبت‌های همسرش اضافه کرد:" تصور کنید روح اینجا میان ما نشسته است، او داستانش را اینگونه بیان می‌کند: من از زمان طفولیتم یتیم بودم و شش خواهر ناتنی داشتم. همواره تحت فرمان یک جریان مداوم آموزش تحمیلی بودم. دومین فرزند محسوب می‌شدم و طبیعتی متغییر داشتم. مثل خواهر بزرگترم باربارا بزرگ میشدم و والدینم در گذشته بودند. باربارا مانند تمام دستورات و قوانین خانوادگی مهم، در برنامه شخصی خود سرسختانه تصمیم گرفته بود که خواهرانش باید ازدواج کنند. چنان قوی و سرسخت بود که در نهایت موفق می‌شد آنها را سر و سامان دهد و به احساس رضایتی که خواهانش بود دست یابد. البته به غیر از من که لجوجترین خواهرش بودم سعی می‌کرد امید بیشتری داشته باشد. بیشتر مردم مرا به خوبی می‌شناختند. دختری بی فکر، چابک که همه کارش شکار و آتش زدن یک چوب کبریت گران قیمت بود...



کتاب‌ها و سیگارها

این کتاب مقالات سرگرم‌کننده و بی‌نظیری از جرج اورول دارد که با مقاله‌ای درباره مقایسه هزینه های خرید کتاب، مطبوعات و سیگارها آغاز می‌شود و مقالات دیگر درباره مشکلات کتاب‌فروش‌های دست دوم، مشکلات منتقدان ادبی، آزادی مطبوعات و معنای واقعی وطن پرستی است.