@{{ user_rate = 0 }}

بیرون ذهن من







روند ها : #کتاب،

بیرون ذهن من

شارون اِم. دراپر , آنیتا یارمحمدی 395 صفحه

انتشارات نشر پیدایش

«بیرون ذهن من» نوشته شارون اِم. دراپر(-۱۹۴۸)، نویسنده ادبیات کودک و نوجوان است.
در بخشی از این رمان نوجوانان می‌خوانیم:
فکر کنم حتی قبل از آنکه خودِ مامان بداند، فهمیده بودم قرار است یک بچه به دنیا بیاورد. بوی بدنش عوض شده بود، مثل یک صابونِ تازه. پوستش نرم و گرم‌تر شده بود.
یک روز صبح که خواست از تخت بلندم کند، در نیمه‌ی راه دوباره روی بالش‌ها ولم کرد. گفت: "آه، بدجوری داری سنگین می‌شی ملودی. باید تمرینِ وزنه‌برداری کنم!" پیشانی‌اش عرق کرده بود.
فکر نمی‌کردم وزنم زیاد شده باشد، این او بود که عوض شده بود. چند دقیقه‌ای روی صندلیِ کنار تختم نشست‌ و یکهو بلند شد و دوید بیرون. صدایش را از توی دست‌شویی می‌شنیدم که داشت بالا می‌آورد. کمی بعد با رنگِ ‌پریده برگشت. نفسش بوی دهان‌شویه می‌داد. همان‌طور که لباسم را عوض می‌کرد من و من‌کنان گفت: "حتما غذای ناجوری خورده‌م که این‌طور شدم..." ولی می‌دانستم فهمیده. شرط می‌بندم حسابی ترسیده بود.
بالاخره وقتی مطمئن شد، کنارم نشست تا خبر را بگوید: "ملودی، باید یه خبر خوب بهت بدم!"
همه‌ی سعی‌ام را کردم تا کنجکاو به نظر برسم.
ـ قراره به زودی صاحب یه خواهر یا برادر بشی!
خندیدم و سعی کردم بیشترین خوشحالی و تعجبم را نشانش بدهم. کمی خم شدم جلو تا بغلش کنم. بعد آرام به شکمش زدم و به خودم اشاره کردم. منظورم را فهمید.
توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: "دعا می‌کنیم این بچه چاق و چله و سالم باشه. ملودی، می‌دونی که ما دوستت داریم، همین‌طور که هستی دوستت داریم. ولی امیدواریم این بچه دردسرهایی رو که تو داری نداشته باشه."
من هم، امیدوارم.

برش هایی از کتاب