سوره مهر


  • تعداد کتاب (1899)
  • اضافه شده به قفسه (226)
  • خوانده شده (60)

روند ها : #کتاب،


گریه های امپراتور

مستی نه از پیاله خم شروع شد از جاده سه شنبه شب قم شروع شد آیینه خیره شد به من و من به آیینه آنقدر "خیره " شد که تبسم شروع شده خورشید ذره بین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد





فرزندان ایرانیم (داستان طنز)



رفاقت به سبک تانک (مجموعه طنز)



لشکر خوبان: خاطرات مهدی قلی رضایی

این کتاب، خاطرات داستانی مهدی قلی رضایی از رزمندگان آذربایجان است.وی در روایت خود، جنگ را نه از منظر خاطره، بلکه گاه از چشم یک منتقد نگریسته است. وی صحنه ای را که در جنگ زیر آوار مانده است چنین تعریف می کند: منتظر کسی بودم که فکر می کردم به زودی خواهد آمد و مژده خواهد داد و مرا با خود خواهد برد. هیچ وقت به آن شدت منتظر و مشتاق یک ذره نور نبودم. در آن حال تنهایی و بی خودی، دستی را روی دستم حس کردم. دست، نوازشم می کرد و تکانم می داد. به تدریج صداهایی هم وارد دنیای سیاه شده بود. سعی کردم دستی را که دستم را در خود داشت فشار بدهم. این کتاب توسط رهبر معظم انقلاب مورد تقدیر قرار گرفته و تقریظی هم بر آن نوشته اند.





نوشداروی طرح ژنریک: مجموعه شعر





جاده های خلوت جنگ

از کتاب: سایه تیر آهن ها و خورشیدی هایی در هم و بر هم،تپه های خاکی که بر فراز هر یک برجکی قرار داشت و لاشه های تانک و زره پوش در کنار جنازه های عراقی، همه حسی غریب در انسان ایجاد می کرد، چیزی وحشتنا ک تر ازترس. حالتی که ترس جزء کوچکی از آن بود. صفحه 4



ما همه سرباز بودیم: خاطرات اسیر آزاد شده؛ مهدی تجر

ارتفاعات 402 و کهنه ریگ زیر آفتاب برق می زد. ناگهان یک دسته بزرگ مگس سبز رنگ هجوم آوردند روی زخم پاهایم. انگار که بوی گوشت شنیده بودند بوی گوشت تازه. چند لحظه بعد فرو رفتند تو مغز استخوان پاهای خرد شده ام. شروع کردند به نیش زدن و ول خوردن. دردی توی پاهایم حس نمی کردم. درد کشیده شده بود تو مغزم. انگار با دریل سرم را سوراخ می کردند. از هزار جا. سرم را با دست هایم محکم چسبیدم. ناله ام بلند شده بود. عذابی غیرقابل تصور. احساس می کردم الان است که سرم بترکد. پایین تنه ام را تکاندم. مگس های سمج همچنان تو مغز استخوانم می چرخیدند. بیرون که می آمدند آرامش پیدا می کردم. دست بردار نبودند. می نشستند روی گوشت سفره شده پایم. زل زدم بهشان. تخم های زرد رنگ گذاشته بودن روی زخم هایم. دست بردم طرف کوله پشتی ام. به دنبال سارق مادرم. موقع امدن به منطقه برایم نان گذاشته بود . پیدایش کردم نان هایی که شب قبل تویش گذاشته بودم در آوردم .سارق را که دیدم یاد مادرم افتادم . تکانش دادم روی زخم هایم مگس ها دور شدند . با خیال راحت خوابیدم .



گل انار ها را باد می برد.... : مجموعه داستان

زن ها چادرهایشان را می کشیدند توی صورت، روی، تنگ می گرفتند و بی آنکه جواب آدم را بدهند، در خم کوچه گم می شدند. سر عنایت سلطان را تازه بریده بودند که خبر آوردند برایمان: «هیچ کس حق نداره بالای مناره های مسجد جامع بره» زنها مویه کنان زیر بازار قیصریه می دویدند، مجتهد و آخوند که سهل است؛ حتی یک درویش جا نگذاشتند. یک دوغازی کف دستش بگذاریم سر قبر پدرمان روضه بخواند و من...







کتاب طنز - جلد دوم = The book of irony 2



بادهای برفی







من در شلمچه بودم





بزرگمرد کوچک: خاطرات شفاهی قنبرعلی بهارستانی