صراط (۲)


از پیش به من اعتراض می کردند که تو بچه ها را بیکار می کنی و نمی گذاری که به کارشان برسند. بچه هایی که با رنج به دست آمده اند در یک برخورد، منزوی و سر در لاکشان می کنی و بالاتر از اعتراض حتی تهدید هم می کردند. گفتم: داستان درست این چنین است که تو داری عبور می کنی و می بینی که یک مشت آدم دارند با شتاب آجر ها را بالا می اندازند و بارها را به دوش می کشند و چیزی می سازند. سلام می کنی، می پرسی چه می کنید؟ جواب می شنوی نمی دانیم. نقشه دارید؟ جواب: نه. چقدر مصالح می خواهید؟ جواب: نمی دانیم. آیا باید اینجا دیوار کشید؟ نمی دانیم. پس چه می کنید؟ جواب: تو راه بیفت، راه به تو می گوید چه بکن. تو شروع بکن تا بفهمی چگونه باید ادامه بدهی. و تو با خنده می گویی پس حرکت معکوس دارید؟! اول مصالح جمع می کنید، سپس می سازید، سپس نقشه می کشید، سپس معلوم می کنید که چه می خواستید؟! اول عمل، بعد طرح، بعد هدف؟! "صراط" عین.صاد ص ۲۲