یادت باشد


طبق خواهشی که شب آخر داشتم و حمید آن را در وصیت نامه اش گفته بود قرار شد یک ربع با حمید تنها باشیم بغلش کردم بوسش کردم و روی تنش دست کشیدم همیشه به این فکر میکردم که یک خانم در این لحظه می تواند به شوهرش چه بگوید خیلی حرف آماده کرده بودم ولی همه از یادم رفت فقط در گوشش میگفتم حمید یادت باشد خیلی دوستت دارم منتظر جواب بودم اما جوابی نداد و من دوباره در گوشش گفتم حمید جان خیلی دوستت دارم یاد این جمله حمید در شب آخر افتادم که گفت فرزانه دلم را لرزاندی اما ایمانم را نمی توانی بلرزانی در گوشش از او حلالیت خواستم و گفتم گفتم شهادتت مبارک باشد