در آن سرما،صاف و قرص ایستاده بود و با چنان آرامشی نماز می خواند که خیال می کردی نه سرما در کار است،نه آتش دشمن.از خودم می پرسیدم اگر این نماز است،پس آنی که ما می خوانیم چیست؟به حالش غبطه می خوردم.یک جور حس غرور هم زیر پوستم می دوید؛افتخار می کردم چنین آدمی فرمانده ی لشکرمان است.