یادت باشد










صراط (۲)


رژیسور












نامیرا


فرزندان ایرانیم

«رحیم حسابی جوش آورده بود. تا آن روز آنقدر عصبانی و ناراحت ندیده بودمش.
مجید شرفی رو به سعید گفت: تو دیگه کی هستی؟ فقط بلدی واسۀ ما قیفی بیایی. خُب جوابشونو می‌دادی.
سعید دستی به موهای کوتاه سرش کشید و گفت: ایناها. امیریان و لولایی و گودرزی شاهدن جوابشونو دادم. اما خُب...
منصور حسینی گفت: اینطور نمیشه، باید حالشونو بگیریم. لامصبا واسه‌مون شاخ شدن. همین دیروز بود که اون طرف میدون صبحگاه گل‌پری جون می‌خوندن و می‌رقصیدن.
اصغر حیدری با آن صورت همیشه خندان و ته‌لهجۀ آذریاش گفت: شما چه خبرتونه؟ انگاری با دشمنشون طرف شدن. اونا هم مثل ما می‌خوان جبهه برن دیگه.
علی اکبری گفت: دِ، همین دیگه. فقط فرقش اینه که ما داوطلب می‌ریم و اونا وظیفه‌شونه. تازه...
اصغر حرف علی اکبری را قطع کرد:
- ثواب کار را ضایع نکن. صلوات بفرستید و تمومش کنید.
صلوات فرستادیم و متفرق شدیم؛ اما من برق انتقام را در چشمان رحیم و مجید می‌دیدم.
همان شب خسته و خرد و خمیر غرق در خواب بودم که ناگهان صدای شلیک گلوله بلند شد و فریاد و همهمه. هراسان از خواب پریدم. تا چشم باز کردم، دماغ و چشمانم شروع کرد به سوختن. داشتم خفه می‌شدم. از تخت پریدم پایین. فضای آسایشگاه را چیزی مثل مه فرا گرفته بود. صدای شلیک گلوله و سوت فرمانده قاطی جیغ و فریاد بچه‌ها شده بود. هیچ‌جا را نمی‌دیدم. کورمال کورمال طرف در آسایشگاه دویدم. در بسته بود و فرمانده را دیدم که ماسک بر صورت تیراندازی می‌کرد و بچه‌ها مثل گلۀ گرگ‌زده به این طرف و آن طرف می‌دویدند. یک لحظه باد خنکی از طرف سقف پایین آمد. پنکه‌های سقف به کار افتاد.»



زقاق پنجاه و شش

«پدرم گفت: «دوباره من رو به اقامه بردن. عبود به من گفت: خوب پشیمون شدی یا نه؟ می خوای با ما همکاری کنی؟ گفتم: به خدا من این کاره نیستم. خواهش می کنم این رو از من نخواید. عبود با دستش اشاره کرد کافیه و گفت: خیلی خوب، خیلی خوب. بعد دفتر تلفنی از کشوی میزش در آورد، به من نشون داد و پرسید: این دفتر تلفن شماست؟ نگاهی به اون انداختم و گفتم: بله. عبود گفت: بگو ببینم حاجی جواد رو از کجا می شناسی؟ چه رابطه ای با اون داری؟ الان کجاست؟ گفتم: اون از دوستان قدیمی و هم شهری من بود. مدتی هم در محلة عطیفیه همسایة ما بود. یکی دو سال پیش همراه خانواده ش به لبنان رفت و دیگه هیچ خبری از اون ندارم. عبود گفت: می دونی چند میلیون دلار با خودش برده؟ اگه گیرش بیاریم، اون رو تیکه تیکه می کنیم. بعد چند اسم دیگه رو هم پرسید و سراغ آقای وکیل و نوری خیرالله رو گرفت و از اون ها هم پرس وجو کرد. در حالی که داشتم جوابش رو می دادم، صحبتم رو قطع کرد و گفت: با صداقت حرف می زنی. گفته هات به دل می شینه.»

پدرم می گفت: «با این حرف عبود جری تر شدم و ناخودآگاه به اون گفتم: قربان یک مسئله ای هست که می خوام بگم. عبود گفت: بگو. گفتم: من بیست سال سابقة کار خالصانه دارم. حرفم رو قطع کرد و گفت: بله، گزارش محل کارت هم همین رو نشون می ده. ادامه دادم: در تموم این سال ها دِرهمی رو جابه جا نکردم. برای کشور خدمت کردم. اما نتیجه ش این شد ـ دست های دست بند زده م رو دراز کردم و بهش نشون دادم ـ حاصل همة عمرم در یک چشم به هم زدن نیست و فنا شد. به خدا قسم وقتی زن و بچه م رو گوشة زندان می بینم، جیگرم خون می شه، اما توی خودم می ریزم.»









یک روز که مادر و سعید و حمید رفته بودند بیرون، بهمن سحر را نشاند روی پایش و علی را صدا کرد و گفت: « ببینین بچه ها، ما دو تا تلویزیون داریم؛ ولی سعید و حمید اصلا تلویزیون ندارن. نظر شما چه که یکی از اینا را بدیم به اونا؟ » علی کمی فکر کرد. سحر دو ساله و سجاد یک ساله بود. فقط علی میتوانست تصمیم بگیرد. گفت: « بدیم بابا! »

بهمن خندید و دستی به سر علی کشید و گفت: « بارک الله پسرم. به نظرت کدوم یکی رو بدیم؟ » علی زود جواب داد: « سیاه و سفید کوچیکه رو. » سحر هم به تقلید برادرش گفت: « کوچیکه! »

بهمن گفت: « اما من میگم رنگیه. تو اگر بخوای بری تولد دوستت، ماشین کنترلی خراب و کهنه خودتو میبری یا میری براش یک ماشین نو و قشنگ میخری؟ » علی بچه باهوشی بود. منظور پدرش را متوجه شد. گفت: « نه بابا..... من رنگیه رو دوست دارم. اون مال خودمونه. »

بهمن با علی حرف زد. بعضی حرفهایش حرصم را در می آورد. اما دخالتی نمیکردم. میدیدم بهمن خوب دارد بچه ها را تربیت میکند و با خودم میگفتم بهتر است بگذارم کارش را بکند؛ هرچند من دلم میخواست تلویزیون رنگی برای خودمان بماند.